تا ساعت 12 شب با میتیل تلفنی حرف میزنم ... می دونم اون زود می خوابه حتی اگه خودش انکار کنه ولی می دونم از وقتی میره سره کار چون هنوز بدنش عادت نداره مجبوره زود بخوابه یعنی بیهوش میشه و خودش هم باورش نمیشه ولی جفتمون یکسره حرف زدیم و جا برای تنفس نذاشتیم چه برسه به خواب ... طبق معمول میتیل ازم پرسید خبری نیست ؟!!!!!! ... می خندم ، می دونم حتی یک درصد هم نمیتونه توی ذهنش من رو اونجوری تصور کنه ولی میگه که من بهش فحش بدم ، حتی می دونم جمعه هم که همدیگه رو می بینیم باز هم همین سوال رو می پرسه !!! میگم میزنم تو سرت ها ... چند صد دفعه گفتم هیچوقت این سوال رو از من نپرس ! چیزی که از محالات روزگاره ، آدم اینقدر دنبالش رو نمیگیره !!! می خنده و میگه برو گمشو مثل ازدواج کردنته ( بعد صداش رو کجکی میکنه و ادای من رو در میاره : من هیچوقت ازدواج نمی کنم حالا ببینید !) حالا نگاش کن تو اون گروه هشت نفره فقط تویی که ازدواج کردی ! بازم میخندم و میگم اینم که صد دفعه بهت گفتم این که من بهش میگم آقای همسر دلیل بر این نیست که ازدواج کردیم ما فقط با هم زندگی می کنیم ، خوشگذرونی می کنیم و حال ... می خنده و می دونه دارم بازم چرت و پرت میگم ... میگه : باشه بابا ، صد دفعه این رو گفتی ، به همخونه ات سلام برسون ... بازم می خندم ... وقتی با میتیل حرف میزنیم اون هم دو ساعت دوساعت ، البته همیشه هم بعد از چند ماه ، کلی حرف ها و خاطرات تکراری برای هم بلغور می کنیم و نمی دونم چرا خسته نمیشیم و باز هم به حرف های همدیگه با لذت گوش می کنیم و می خندیم ، تلفن رو قطع می کنم ... میرم تو فکر ، بعد از ده سال به تک تک رفقا فکر می کنم ... به چهره ها ! به قیافه ها ! چقدر همشون تغییر کردن ، همه فشن شدن ! همه یک جاییشون عمل کردن ! کتی رو که اصلن نمیشه شناخت ! بعد لبخند می زنم به خودم : چقدر من تغییر نکردم ، چقدر من خودمم ، با این موهای سیاه و چتری های روی صورت حالا فوقش یکمی تپل تر ، ولی من همونم ، بی خیال و رها ، حتی بعضی وقت ها میل به آرایش هم ندارم چه برسه به فشن گشتن ... می خندم ... خودم رو دوست دارم .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
نظر